محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1898
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : چنان بود كه وقتى آن مرد بيامد نعمان نيز ياران خويش را دعوت كرد و سويد بن مثعبه و ورقاء بن حارث و بشر بن ربيعهء خثعمى و نافع بن زيد حميرى و عبد الله بن بشر هلالى داوطلب شدند و با بسيار كس برفتند و در محل برون شدند آب با مردم بصره برخورد كردند . سويد و عبد الله بن بشر داخل شدند و بصريان و كوفيان به دنبالشان رفتند . و چون در شهر فراهم آمدند تكبير گفتند ، مسلمانان نيز كه از بيرون آماده بودند تكبير گفتند و درها گشوده شد و در شهر جنگ انداختند و همه جنگاوران را از پاى درآوردند ، هرمزان سوى قلعه روان شد و كسانى كه از راه آب به درون رفته بودند دور او را گرفتند و چون او را بديدند و سوى وى رفتند ، گفت : « هر چه مىخواهيد بكنيد ، مىبينيد كه من و شما در اين تنگناييم ، يكصد تير در جعبه دارم و به خدا تا يك تير داشته باشيم به من دست نمىيابيد و تير من خطا نمىكند ، شما را چه سود كه يكصد كس از شما را بكشم و زخمى كنم ، آنگاه مرا اسير كنيد ؟ » گفتند : « چه مىخواهى ؟ » گفت : « مىخواهم دست در دست شما نهم كه حكم با عمر باشد و هر چه خواست دربارهء من كند » گفتند : « چنين باشد » پس هرمزان كمان بينداخت و تسليم شد كه او را به بند كردند آنگاه مسلمانان غنايمى را كه خدا عز و جل نصيبشان كرده بود تقسيم كردند . سهم سوار سه هزار شد و سهم پياده يك هزار . گويد : ابو سبره صاحب تير را بخواند و او با مردى كه شخصا آمده بود بيامدند و گفتند : « امان ما و آنها كه با ما بودهاند ، به دست كيست ؟ » گفتند : « كى با شما بوده است ؟ » گفتند : « آنها كه به هنگام ورود شما در خانهء خويش را بستهاند » و مسلمانان